تبليغاتX
جنون محض
خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی....هرچه می گردم نمیدانم کجا افتاده ام
دیوانگان از چه میترسند گدایان از چه؟

این را من از تو می پرسم پاسخم گو...؟...

من از دیوانگی تو میترسم تو از فقر من و همسایه بالغ (عاقل؟)ما هم نه از دیوانگی تو نه از فقر من که حتی به ذهنش خطورنمیکند چنین روزگاری  را با این حال ، گویا ارثییه پدریش است آنچه هست درپائین دست از بوی به اصطلاح  بد ما میترسد.

روزگارم را ببین هر دم بسنگی میخورد این پای لنگم

 نمیدانی نمی خواهی بدانی و نمیدانی که دلتنگم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:44  توسط ناخدا اتابک | 
-همچنان طی میکنم این جاده بن بست یکنواخت را بی میلی که نه  به بن میرسم ونه به بست.

    آه بکشم!!! نه ادامه میدهم به باخت های یکنواخت و اعتراف میکنم با خود به جرمی که هرگز  مرتکب نشدم در شهری که هرگز پانگذاشتم با بی حوصلگی ساعتم را نگاه میکنم که گذر زمان را تا اجرایی حکمی که برای آن جرمی که مرتکب نشده بودم در شهری که هرگز پانگذاشتم.

  بهار است یا زمستان نمیدانم شاید هم تابستان که برف در چشمانم است و میسوزم از گرما عرق می م م می می ری ریزم ا از گرما باز نمیدانم من که از سرما زبانم نمی چرخد!! چه شده است مرا...

  میگذرد آب از سرم چون یک وجب روغن بر روی آش که دیگ افکارم شلوغ تر از دیگ آش است گویا با حرارت آتشفشانی یا آرامش قبل از طوفان.

پ.ن:بی بی همچنان نگاهم میکند و غصه دیوانگی ام را میخورد.این را نیز نمیدانم او دلش به حال و روزگار من میسوزد یا من برای او...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:11  توسط ناخدا اتابک | 
در هزار پستوی زمان چه میخواهیم که چنان آرامشمان را بهم زدیم تا شاید به آسایش برسیم ش..ا..ی..د.

-خدا بخیرش کنه تازه داشتم به این فکر میکردم که یه تحول اساسی در تو بوجود اومده

-بی بی چرا همه دنبال تغییر در دیگران هستند و نمی خواهند ذره ای خودشونو تغییر بدن

-آخه آدمی دوست داره بقیه اونطور که شخص فکر میکنه باشن

-مثل کدخدا که دوست داره همه ده گوش به حرفش باشه؟

-آره پسر چون اما اگهاین کدخدا با فره ایزدی نباشه مثال پیران ویسه این حرف گودرز برازنده اوست:

که از راستی جان بد گوهران

گریزد چو گردون ز بار گران

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:18  توسط ناخدا اتابک | 
همه ی عمر تظاهر به مستی کردم تا بدانند که راست می
گویم ...
اما افسوس که چشم حقیقت بین بسته و چشم عیب جو بازتر شد...

پ ن :به مستی هم راستی ندیدیم
از جفای آدمی کاستی ندیدیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 22:37  توسط ناخدا اتابک | 
بدان شورش اندر میان سپاه
از ان زخم گردان گرد سیاه
بیفتاد از دست ایرانیان
درفش فروزنده ی کاویان
گرامی بدید آن درفش چو نیل
که افکنده بودند از پشت پیل
فرود آمد و برگرفت آن زخاک
 بفشارد از خاک وبسترد پاک
چو او را بدیدند گردان چین
که آن نیزه نامدار گزین
از آن خاک برداشت و بستر وبرد
بگردش گرفتند مردان گرد
ز هرسو بگردش همی تاختند
به شمشیر دستش بینداختند
درفش فریدون  به دندان گرفت
همی زد به یک دست گرز ای شگفت
سرانچام کارش بکشتند زار
بران گرم خاک فکندند خوار
دریغ آن نبرده وسوار هژیر
که بازش ندید آن خردمند پیر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 0:10  توسط ناخدا اتابک | 
-چند روزی بود با این قیافه ندیدمت،گفتم شاید تغییر کردی...!

-نه بی بی،دریا گـــــــــــاهی آرومه وبیشتر وقتا مـــــــــــــواج ویا آرامش قبل از طوفان.

-چرا خودتو محبوس کردی؟

-کجابرم وقتی همه جا دیواره؟از بند به انفرادی از انفرادی به بند،چه فرقی با تفاوت داره...

-پسر جون اینقدر نیروهای منفی رو دور خودت جمع نکن،با خدا باش همه چیز درست میشه.

-با خدا؟ با کدام خدا؟خدا که از من میترسه...! راستی بی بی چرا خدا از آدما میترسه؟

-این چه حرفیه!بد نیست اگه یکم حرفاتو بسنجی

-آخه توی یه زمین گرد هستیم که دور خودمون هی بچرخیم یعنی سرگردونی،از همه سرگردونتر اینکه زندگی آدم زندانی به دور خلاصه شده بعد توی فلسفه ش <دور>مردود حساب میشه...!

اگه ما زندانی نیستیم و خدا نمیترسه که ما اونو ببینیم، یا بهتر بگم آزاد باشیم،چرا دور تا دور مارو از هفت دیوار سقفی عظیم و ضخیم به اسم آسمان پوشیده که فرار نکنیم؟؟؟؟؟؟آیا حقیقتا اینقدر انسان خطرناکه یا بیشتر؟

پس آزادی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 10:12  توسط ناخدا اتابک | 

...

-بلند شو بریم دیگه تحمل نشستن توی این جمع رو ندارم

-یکم دیگه بشین ناخدا

-نمی تونم. یا با این یارو دهن به دهن میشم یا بریم،ببین باز میخواد حرف بزنه این دعه دیگه بهش یه چیزی میگم، گوش کن شروع کرد باز

-کلا نسل بعد از انقلاب که فرزندان ما باشند،نسل تنبل،زیر کار در رو، بی مسولیت و...و...و...

-ببخشید آقای... یه دفعه بگو نسل ک..ن گ...دی هستند دیگه چرا کلام دور میزنی، هیچ فکر کردی چرا اینطوری؟شما ها اومدین یه تحول انجام دادین(هرچند شما سیاهی لشکر بودین)اما بعد به امان خدا گذاشتید چقدر نظارت داشتید؟

-منظور؟

-شماها برای رفاه بچه هاتون سرتون رفت توی کار، هیچ وقت مخلفات زندگی رو بهشون یاد ندادین،

-همه کار که ما پدرمادرا نباید انجام بدیم!!ما بچه هارو فرستادیم مدرسه تا آموزش ببینن، برای زندگی آماده بشن...

-برای همینه که میگم نظارت داشتید؟توی مدرسه چی یاد میدن؟ روز اول گفتن بابا آب داد، اما نگفتن بابا کدام آب را داد؟آیا آب خوردن داد؟آب دهن داد؟آب چشم داد؟آب لجن داد؟یا نطفه داد؟

 همچنین نگفتن به کی یا به چی آب داد؟

  به من آب داد؟

  به دیگران آب داد یا یک فرد خواص؟

  یا یه جونورا و گیاهان؟

  اما توی درس بعدی زندگی که گفتم بابا نان داد، درمی یابیم که اون آب آخری رو داد، و چون اون آب آخری رو داد مجبور شد نان رو هم بده، و توضیح این رو هم ندادند که این بابا نان را با رضایت داد یا از روی اجبار، این نان کدام نان است؟!این نان چگونه بدست بابا رسید؟و از ان پس امین و اکرم این بابا به آسمان نگاه کردن و جوابی نگرفتن و هنوز تا هنوز بخاطر اشتباه آنشب بابا که آب داد، بابا مجبور است نان را هم بدهد

  حتما شما آقای... تا حالا به بچه هاتون حرفی زدین که بگن خودت بچه خواستی خودت هم پاش وایسا؟

-بله ،بارها

-این اثرات آن آموزش است که تو آب دادی و بــــــایــــــد نان بدهی!!!!چرا هر خانواده ای در درون خودش برای بچه هاش مدرسه نمی زاره،چرا هر چندتا خانواده ای در یک فامیل هفته ای چند ساعت گرد هم نیستند و هر دفعه یکی درسهای خودشو بهشون بده، لابد می فرمایید که درست تربیت نمیشه، و گم میشه ، یا دچار چند رفتاری میشه.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 12:23  توسط ناخدا اتابک | 
-نگاش کن پنچ شنبه میشه سی سالش!!! این قیافه ی یه آدم سی ساله است؟
- بی بــــــــــــــــــــی دیگه چرا  چد به قیافه ام گیر بدی؟
-  حرف زدنت لحن صحبتت هم مثل یه آدم سی ساله نیست.!
- خیلی ها  سی سال که هیچ بیشتر از اینش هم رفتن  مث آدم حرف نمیزنن!!
-  برداشتش هم نیست
- استغفر الله
- نه تاب  تحملش هم نیست
-  بـــــــــــــــــــــــــــی بی میخوای یه کم برات برقصم
-  (ت)طرز تفکرش هم نیست...
- دیگه دارم کلافه میشم
-  میگم  من از این تعجب میکنم که  اونای که ازتوسنشون کمتره همه ی موهاشون سفید شده اما تو...
-  قبلا گفتم تفاوت سنگ و آهن توی همینه که اونا مثل آهن از بیرون پوسیده میشن ولی سنگ از تو ترک برمیداره...
- لابد خودتو به سنگ ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:2  توسط ناخدا اتابک | 
-پسر جون اینطوری به خورشید خیره نشو چشمات عیب میکنه..!دفعه اولت هم که نیست..

- بی بی مگه نه اینکه هر کسی توی آسمون یه ستاره داره؟

-چرا پسرم قدیمیا میگفتن هر بچه ای که به دنیا بیاد یه ستاره هم باهاش متولد میشه...!

-اگه این همه آدم ستاره دار مثل ستاره کمی نور به اطرافیانشون بروسنن چی میشه!؟!؟اصلا اینها میدنن یه ستاره هر قدر هم کوچک باشه چقدر نور داره؟

-پسرم کسی به این چیزا اهمیت نمیده همه بدنبال حس مالکیت هستن.

-بی بی مگه خورشید ستاره نیست؟پس چراهیشکی نمیگه این ستاره ی منه؟چرا کسی تحمل یه لحظه نگاه کردن به خورشید رو نداره؟

-نمی دونم چرا یه دفعه یاد چندکلمه افتادم

-بگو بی بی

-کمال وزوال.آمال ومحال.حقیقت  وخیال.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:59  توسط ناخدا اتابک | 
سلام بی بی، سال نو مبارک، امیدوارم بهترین سال زندگیت رو شروع کرده باشی...
-سلام پسرم، سال نو تو هم مبارک،  امیدوارم سال شادی داشته باشی...
-بی بی!
- هان چیه اول سال می خوای بحث کنی؟
- نه بی بی، ولی بحث پیش میاد...
-  یه چیز بهت میگم توی این سال جدید تو گوشت کن:
      بمردی نباید شد اندر گمان
      که بر تو دراز است دست زمان
-خوب شما که میدونی:
      ببازیگری ماند این چرخ مست
      که بازی نماید به هفتاد دست
بالاخره پیش میاد بی بی
-اگه گفتم بمردی نباید شد اندر گمان برای اینه که توی بعضی برنامه هات از بعضی اتفاقها پیشگیری کنی...
-آخه اگه من این کارا رو نکنم :
      که آید زگردان بدین کار پیش
      بسیری نیامد کس از جان خویش
-پسر چون:
             نگه کن که دانای ایران چگفت
             بدانگه که بگشاد راز از نهفت
             چو شاهی بکاری توانا بود
             ببخشایش از داد دانا بود
            سرمایه ی مردمی راستی ست
            زتاری و کژی بباید گریست
-تو میگی توی این وضعیت چیکار کنم ؟بالاخره بعضی چیزا لازمن نه؟اونم راستی که دیدی که  مجبور شد بگه که:
     اگر شاه خواهد که بیند زمن
     دلیری نمودن بدین انجمن
     یکی اسب فرمای و گرزی گران
     گزین کن زترکان هزار از سران
     بآوردگه بر یکی زین هزار
     اگر زنده مانم بمردم مدار
خوب بگو بینم بی بی منظورش از اسب و گرز چی بود؟

پ.ن: سال نو بر همه مبارک،امید است که سالی راباپیروزیهای فراوان پیش رو داشته باشید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 20:47  توسط ناخدا اتابک | 
-یک ساعته با همی قیافه نشستی،آخر من باتو چه کنم؟ یه چی بگو
- بهار اوبید وهر کس وا دل خوش
  نشسته و سر جامنزل خوش
  وهرکس که نداره خانمانی
  نشسته وسر درد دل خوش
هم بگوم یا بسه ...
--نمیدونم با تو چکنم؟!
-بی بی می خوای چکارم کنی؟ خودتو خسته نکن نتیجه نمیده
-پسر جون
من از کودکی تا رسیدم کنون/بدین باره ندیدم ادمی سرنگون
-حالا زدی تو نخ شاهنامه لا اقل درست بگو
ز نیکو سخن به چه اندر جهان /بنزد سخن سنج فرخ مهان
-چی بهت بگم وقتی: خرد نیست تورا نه دانش نه رای/ نه هوشت بجای است ونه دل بجای
-من که  خیلی سال پیش بهت گفتم:دلاور که نندیشد از پیل و شیر/ تو دیوانه  خوانش مخوانش دلیر
- پسرم یه بار  رو راست بگو چته؟
-پدر آسمان است و مادر زمین/نخوانم بر این روزگار آفرین. همش همینه بی بی
-کم نیست پسرم ولی :
ترا خواسته گر زبهر تن است
ببخش وبدان کین شب آبستن است
وگر چند باشد شب دیر باز
برو تیرگی هم نماند دراز
شود روزو چون چشمه روشن شود
جهان چون نگین درخشان شود
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 21:30  توسط ناخدا اتابک | 
-نگاش کن داری از دست میری

-دست وردا بی بی باز میخوای گیر بدی؟

-چه گیر دادنی بدتو که نمیگم فقط بگو بینم چند سالته؟

- من اگه به موقع بدنیا میومدم الان دوهزارو هفتصدو بیست و هشت سال و هشت ماهو نه روز

-دستم میندازی سه و نیم برابر تو سن دارم بچه!

- نه بی بی غلط بکنم

- حالا دست وردا بگو بینم کی عقلت میاد سر جاش

-عقلم؟ هر وقت خر از نرده بوم رفت بالا

-خوب بیا از این نرده بوم برو بالا ببینم بچه!

-نه پای رفتن نه نای رفتن اصلا حسش نیست

-خوب پس برگرد به اونجای که عقلت از سر جاش تکون خورد

- کفش برگشت برامون کوچیکه

-دست بردار توهم با این دیونه بازیات

-بی بی مگه دیوونه ها شاخ و دم دارن که من ندارم. نمی خوام با کسی بور بخورم اختیار وقت خودمو دارم.

- تا کی میخوای اینطوری سر بکنی به فکر زندگی باش

-من زندگیم همینه دارم زندگی می کنم برای خودم راحتم

-هیچ فکر کردی دیگران چی میگن؟

-بی بی دیگران هرچی گفتن بگو از خودش بپرسین برای همه جواب قانع کننده دارم.

- برای من چی ؟

-تو که قانع نمیشی! چند روز کار نداری دوباره گیر میدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:39  توسط ناخدا اتابک |